گاه نوشت های یک بانو

سلام جیگرا.  دلم براتون تنگ شده بود ^__^

خوبین؟

میدونم دل شما هم برا من تنگ شده بوووود،  ^__^  ؛ امضا خودشیفته درون نرگس


اول از همه بگم که این چند وقته یکم دارم برا زبان تلاش میکنم واقعا، خخخخ؛ تشویق ^_^

همسر خان هم که تا چند روز دیگه میاد، اصلا بیچاره شوهر من!!! هر هفته پنجشنبه و جمعه خونه بود، حتا یه بار هم لباس به دست نشسته اونجا، غذاشون هم به گفته خودش خیلی خوبه ولی خب کمه، و کلی بالا دست هاش باهاش دوست شدن و بهش آسون میگیرن:)) طفلونکی من ^___^   

البته از حق نگذریم خیلی لاغر شده:)


خبر مهم بعدی اینکه خانوم خوشگله رو از جیش گرفتم، یعنی تقریبا 85 درصد راه رو رفتم، ولی هنوز گاهی خودش رو خیس میکنه:))


خب دیگه خبر ها رو گفتم، برم سر ذوق زدگی خودم، دیروز رفتیم باغ، بعد دوست دایی که سرهنگه و سفارش امیر رو کرده که تو شهر خودمون بندازنش، اومد اونجا،  به پسر ده دوازده ساله داره،  بهم تخته نرد یاد داد ^___^ من همیشه دوست داشتم یاد بگیرم تخته نرد ولی خب نمیشد دیگه... یعنی کسی نبود از اطرافیانم که بلد باشه و یادم بده. خلاصه دیگه خوشحالم. اصلا روایت داریم زنی که از چیز های کوچک شاد بشه زن نیست که! حوری بهشتی!  ^___^  باشد که همسر جان قدر بداند :))))

عایا؟

خب اینکه به رسم همیشگی شروع کلامم اول سلام. خوبین؟ 

اوضاع خوبه؟

اینکه خیلی وقته نیستم خیلی مهم نیست، از کلاس زبان و امتحان هاش گرفته تا آیین نامه که چون شناسنامه ام نبود امتحان نگرفتن ازم، تا خونه تکونی و الی ماشاالله. ..

میخوام براتون بگم که چقدر زود داره میگذره، نمیدونم شاید برا اونی که مریض یا مریض داره یا مشکلی داره هر ثانیه اش چند برابر بشه اما ...

راستی من هنوز پام رو تو بازار نذاشتم برا خرید ببینم اوضاع چطوره. راستی اوضاع چطوره؟

احساس دین میکنم به وبلاگ هایی که از سر علاقه تک تک پست هاشون رو میخوندم همیشه و الان شاید سه ماهه که به هیچکدوم درست حسابی سر نزدم. از بلاگر کبیر، گندم، اقاگل، فرزان، مهرناز،  ام اس ی خوشبخت و...

اهان از پرستش بگم براتون، نمیدونین چقدر شیرین زبون و بامزه شده، دیگه همه چیز رو کاملا میفهمه و من برای اینکه چیزی رو نفهمه و بخوام با امیر یا زندایی و دایی حرف بزنم دست و پا شکسته به انگلیسی و زبون محلی خودمون میگم. :))

شاید یه پست کامل از کارا و حرفاش بذارم براتون. 

شماها چه خبر؟؟؟


این روز ها انقدر خانم های رنگ وارنگ میبینیم، که خانم های محجبه جلب توجه میکنند!!!

سلام

خوبین؟

من هنوز زنده ام.

پریشب، پرستش زود خوابید و بعدش خاله ام اومد پیش من؛ یعنی در واقع رفته بود عقد یکی از اقوام وبعد گفت میام اونجا میخوابم.  خلاصه اومد و خوابیدیم و نصف شب شد. خب پرستش عادت داره چند بار بیدار میشه آب میخوره و وروجک چک میکنه ببینه من پیشش ام یا نا. بعد بیدار شده بود دیده بود یکی اینجا خوابیدا؛ بچم هی گریه میکرد میگفت عمو ماشینی اومد؛ عمو ماشینی اومد؛  هی من میگفتم خواب دیدی؟ میگفت عاره؛ میگفتم من هستم نمیذارم عمو ماشینی بیاد بخواب مامان. میخوابید دوباره پا میشد گریه میکرد میگفت عمو ماشینی اومده دفعه آخر دیگه بر جور بغض کرده بود پا شدم نشستم گفتم کجاست عمو ماشینی؟ اشاره کرد به خاله ام:)))) وای یعنی نصف شبی فقط من و خاله ام که تا اون نوقع چشماش بستع بود میخندیدیم. 

این از این.

دیگه اینکه جونم براتون بگه من ی اتاق تو راه پله دارم که تقریبا انباری شده بود دیگه :/ قبلا خجالت میکشیدم وسایلم رو ببرن تو زیر زمین. البته خب زیر زمین باید مشترک باشه حتا پارکینگ رو هم زندایی برداشته برا خودش( خونه تو دو تا کوچه در داره یکی اش حیاط داره که دست دایی ایناس یکیش پارکینگ داره که اونم دست اوناس،  حیاط خلوت هم دارن، ) ی روز رفته بودم پایین دیدم زندایی میگه اتاقت ب هم ریخته است و اگه خواهر شوهر یا جاری داشتی نمیتونستی اینجوری باشی و اینا،  منم خیلی حرصم گرفت، پیش خودم گفتم من تمام سعی ام رو میکنم که مزاحم اونا نباشم و جاشون رو تنگ نکنم ولی اصلا قدر ننیدونن، خب من اشپزخونه ام فقط دو تا کابینت داده اینو خانم های خانه دار میفهمن چقدر سخته، بعد مامانم ی کابینت ایستاده داشت از خودش بهم داد تا تونستم یکم وسایلم رو سر و سامون بدم،  یه عالمه وسایل لاکی و رویی و چرخ خیاطی و میزش و همه رو تو راه پله جا دادم همش داره از بین میره و اصلا ب رو خودشون نمیارن و نمیگن جا نداری و همه رو میذاری تو اون اتاق، خلاصه اومدم کلی حرص خوردم و تهش ب این نتیجه رسیدم ک ب قول مامان برا کر چه بخونی برا کور چ برقصی، نمیفهمن، رفتم تو زیر زمین چند تا کارتن چینی هام بود اضافه ها رو گذاشتم بیرون و کلی جا برا خودم باز کردم و وسایلم رو بردم زیر زمین البته هنوزم کمتر از یک هشتم زیر زمین رو گرفته وسایلم اما کلی تو اتاقم خالی شد، و کلی الان حالم خوبه ^__^

خلاصه بدونین و بلد باشین بعضی وقت ها به جای اینکه همه چیز رو ب خودتون سخت بگیرین و دیگران نفهمن، ب رو بیارین از خود گذشتگی هاتو ن رو از موقعیت هایی ک میتونین داشته باشین استفاده کنین.


من حوصله ام سر رفته. کی هست؟

سلام. خوبین؟

جونم براتون بگه ک همسر امروز صبح رفت سربازی. البته احتمالا دو سه روز دیگه میاد یکی دو روز میمونه و بعد میره.  انگاری خیاط خونه ندارن و سرباز ها رو برای دوخت   خرید لباس میفرستن بگی دو روزه. خب من که هر چی یادم میوفتاد تا قبل از رفتنش گریه ام مسگرفت؛ اما این دو سه روز آخر دیگ خیلی ب هم ریخته بودم. مث کلاف سردرگمم.  همش نمیدونم چمه. ن حوصله دارم نه برنامه دارم   نمیدونم باید چیکار کنم

این چند روز هم ک دیگ همسر خودش رو توی گوشی خفه کرد! منم چیزی نمیگفتم.  نزدیک بیست تا گروه تو تلگرام داشت امروز همه رو پاک کردم :))

دیگه اینکه امروز میرم خونه مامانم پرستش رو بذارم پیشش و برم بازار. کلی خرت و پرت میخوام و باید برم عکس هم بگیرم برای ثبت نام رانندگی. پس از ماه ها تلاش و کوشش بالاخره همسر راضی شد برم رانندگی. البته این از تاثیرات حرف های برادر بزرگه باید باشه و جو اینکه الان مامانم هم داره میره. آق داداش گفت خیلی خوبه زن رانندگی بلد باشه، همسر لب هاش رو جمع کرد یعنی نه. برادر ادامه داد: چرا خیلی خوبه.  زن های ما که ددری نیستن آدم بخواد از تو خیابون جمعشون کنه! کلی هم کارامده.  دیگه فک کنم سر همین دو سه تااا جمله امیر راضی شد. البته اینا همش اتفاقی بود و منم تا ی ذره نرمش از طرف همسر دیدم دوباره خواسته ام رو مطرح کردم.

راستی پریشب توی خندوانه ی مسابقه ای ب راه افتاد،  خواب خنده دار دیدین شما تاحالا؟؟ والا من ک ندیدم!! :/

میگم این جشنواره فجر و مابقی نشست های هنرمندان و ب خصوص بازیگران، بیشتر به شو میاد تا جشنواره! بیشتر خانم ها ی جوری اند که انگار میخوان بگن ببین لباس های من چقدر جذاب!  ببین مدل مو و رنگ نو و آرایشم چقدر بهم میاد!! اقایون هم که یواش یواش دارن از عجیب بودن لباس ها از خانم ها سبقت میگیرن :/ ی سری ها هم که انگار فقط اومدم خانم هاشون رو نشون بقیه بدن :/ خب عاخه شما الگوی مردم این مملکتین عاخه:/

سلام. خوبین؟

میگم نگاه ب اینستا گرام کردین؟ عکس ها بیشترشون ی مشت دختر با پسر و یا هر دو با هم که اصلا آدم ب عنوان یک انسان خجالت میکشه بهشون نگاه کنه!!! این همه رفتار های احمقانه از کجا میادددد؟

چرا واقعا؟

کسی میدونه؟؟

خوشحالی یعنی دخترت یاد بگیره اسم و فامیلش رو بگه ^____^

سلام. حالتون چطوره؟  

خوشحالی یعنی ببینی قد دخترت بلند شده... داره بزرگ میشه...

خوشحالی یعنی داشتن یه بچه سالم

خدایا ب همه بچه سالم و صالح بده... :)