گاه نوشت های یک بانو

پریشب، پرستش زود خوابید و بعدش خاله ام اومد پیش من؛ یعنی در واقع رفته بود عقد یکی از اقوام وبعد گفت میام اونجا میخوابم.  خلاصه اومد و خوابیدیم و نصف شب شد. خب پرستش عادت داره چند بار بیدار میشه آب میخوره و وروجک چک میکنه ببینه من پیشش ام یا نا. بعد بیدار شده بود دیده بود یکی اینجا خوابیدا؛ بچم هی گریه میکرد میگفت عمو ماشینی اومد؛ عمو ماشینی اومد؛  هی من میگفتم خواب دیدی؟ میگفت عاره؛ میگفتم من هستم نمیذارم عمو ماشینی بیاد بخواب مامان. میخوابید دوباره پا میشد گریه میکرد میگفت عمو ماشینی اومده دفعه آخر دیگه بر جور بغض کرده بود پا شدم نشستم گفتم کجاست عمو ماشینی؟ اشاره کرد به خاله ام:)))) وای یعنی نصف شبی فقط من و خاله ام که تا اون نوقع چشماش بستع بود میخندیدیم. 

این از این.

دیگه اینکه جونم براتون بگه من ی اتاق تو راه پله دارم که تقریبا انباری شده بود دیگه :/ قبلا خجالت میکشیدم وسایلم رو ببرن تو زیر زمین. البته خب زیر زمین باید مشترک باشه حتا پارکینگ رو هم زندایی برداشته برا خودش( خونه تو دو تا کوچه در داره یکی اش حیاط داره که دست دایی ایناس یکیش پارکینگ داره که اونم دست اوناس،  حیاط خلوت هم دارن، ) ی روز رفته بودم پایین دیدم زندایی میگه اتاقت ب هم ریخته است و اگه خواهر شوهر یا جاری داشتی نمیتونستی اینجوری باشی و اینا،  منم خیلی حرصم گرفت، پیش خودم گفتم من تمام سعی ام رو میکنم که مزاحم اونا نباشم و جاشون رو تنگ نکنم ولی اصلا قدر ننیدونن، خب من اشپزخونه ام فقط دو تا کابینت داده اینو خانم های خانه دار میفهمن چقدر سخته، بعد مامانم ی کابینت ایستاده داشت از خودش بهم داد تا تونستم یکم وسایلم رو سر و سامون بدم،  یه عالمه وسایل لاکی و رویی و چرخ خیاطی و میزش و همه رو تو راه پله جا دادم همش داره از بین میره و اصلا ب رو خودشون نمیارن و نمیگن جا نداری و همه رو میذاری تو اون اتاق، خلاصه اومدم کلی حرص خوردم و تهش ب این نتیجه رسیدم ک ب قول مامان برا کر چه بخونی برا کور چ برقصی، نمیفهمن، رفتم تو زیر زمین چند تا کارتن چینی هام بود اضافه ها رو گذاشتم بیرون و کلی جا برا خودم باز کردم و وسایلم رو بردم زیر زمین البته هنوزم کمتر از یک هشتم زیر زمین رو گرفته وسایلم اما کلی تو اتاقم خالی شد، و کلی الان حالم خوبه ^__^

خلاصه بدونین و بلد باشین بعضی وقت ها به جای اینکه همه چیز رو ب خودتون سخت بگیرین و دیگران نفهمن، ب رو بیارین از خود گذشتگی هاتو ن رو از موقعیت هایی ک میتونین داشته باشین استفاده کنین.


من حوصله ام سر رفته. کی هست؟

سلام. خوبین؟

جونم براتون بگه ک همسر امروز صبح رفت سربازی. البته احتمالا دو سه روز دیگه میاد یکی دو روز میمونه و بعد میره.  انگاری خیاط خونه ندارن و سرباز ها رو برای دوخت   خرید لباس میفرستن بگی دو روزه. خب من که هر چی یادم میوفتاد تا قبل از رفتنش گریه ام مسگرفت؛ اما این دو سه روز آخر دیگ خیلی ب هم ریخته بودم. مث کلاف سردرگمم.  همش نمیدونم چمه. ن حوصله دارم نه برنامه دارم   نمیدونم باید چیکار کنم

این چند روز هم ک دیگ همسر خودش رو توی گوشی خفه کرد! منم چیزی نمیگفتم.  نزدیک بیست تا گروه تو تلگرام داشت امروز همه رو پاک کردم :))

دیگه اینکه امروز میرم خونه مامانم پرستش رو بذارم پیشش و برم بازار. کلی خرت و پرت میخوام و باید برم عکس هم بگیرم برای ثبت نام رانندگی. پس از ماه ها تلاش و کوشش بالاخره همسر راضی شد برم رانندگی. البته این از تاثیرات حرف های برادر بزرگه باید باشه و جو اینکه الان مامانم هم داره میره. آق داداش گفت خیلی خوبه زن رانندگی بلد باشه، همسر لب هاش رو جمع کرد یعنی نه. برادر ادامه داد: چرا خیلی خوبه.  زن های ما که ددری نیستن آدم بخواد از تو خیابون جمعشون کنه! کلی هم کارامده.  دیگه فک کنم سر همین دو سه تااا جمله امیر راضی شد. البته اینا همش اتفاقی بود و منم تا ی ذره نرمش از طرف همسر دیدم دوباره خواسته ام رو مطرح کردم.

راستی پریشب توی خندوانه ی مسابقه ای ب راه افتاد،  خواب خنده دار دیدین شما تاحالا؟؟ والا من ک ندیدم!! :/

میگم این جشنواره فجر و مابقی نشست های هنرمندان و ب خصوص بازیگران، بیشتر به شو میاد تا جشنواره! بیشتر خانم ها ی جوری اند که انگار میخوان بگن ببین لباس های من چقدر جذاب!  ببین مدل مو و رنگ نو و آرایشم چقدر بهم میاد!! اقایون هم که یواش یواش دارن از عجیب بودن لباس ها از خانم ها سبقت میگیرن :/ ی سری ها هم که انگار فقط اومدم خانم هاشون رو نشون بقیه بدن :/ خب عاخه شما الگوی مردم این مملکتین عاخه:/

سلام. خوبین؟

میگم نگاه ب اینستا گرام کردین؟ عکس ها بیشترشون ی مشت دختر با پسر و یا هر دو با هم که اصلا آدم ب عنوان یک انسان خجالت میکشه بهشون نگاه کنه!!! این همه رفتار های احمقانه از کجا میادددد؟

چرا واقعا؟

کسی میدونه؟؟

خوشحالی یعنی دخترت یاد بگیره اسم و فامیلش رو بگه ^____^

سلام. حالتون چطوره؟  

خوشحالی یعنی ببینی قد دخترت بلند شده... داره بزرگ میشه...

خوشحالی یعنی داشتن یه بچه سالم

خدایا ب همه بچه سالم و صالح بده... :)

سلام

خوبین؟

گفته بودم ک استادمون آقای پرنده اس، خب این ترم تموم شد و الان ی خانمی میاد که قبل از پرنده سه ترم باهاش داشتم. خب این خانمه از نظر علمی خیلی بالاست، ولی نه درس میپرسه ن هیچی:( بعد کلا سر کلاسش  من همش کسل ام و اصلا کلاس برام جذاب نیست. نه دوست دارم تو بحث ها شرکت کنم ن حوصله تمرین دارم نه آموزش دادنش برام جذابه.

نمیدونم چیکار کنم، تقریبا تمام بچه ها؛ کلاس ایشون رو دوست دارن؛  ولی من نه:(

دیشب ب امیر درباره اش گفتم؛ حرفی نزد. 


دیگه اینکه همسر محترم چند روز دیگه عازم خدمت مقدس سربازی عه :/ نمیدونم سه ماه آموزشی کجا میره. هنوز مشخص نیست. :(


دیگه اینکه پرستش خیلی در حال لوس شدنه؛ ی کار بدی ک میکنه زندایی هی نازشو میکشه:/ خیلی عصبی و کلافه ام از این بابت:(


ی چیز دیگه هم هست؛ این روز ها از تمام غذاها بدم میاد. بهشون ک فکر میکنم حالم بد میشه. ب خواهرم گفتم اونم گفت منم همینجور م. نمیدونم چرا :( و ی مشکل بزرگی که دارم اینه که چی بپزم!! قبلا دو سه تا غذا تو ذهنم داشتم هر روز؛ بالاخره یکی شو انتخاب میکردم الان ی مدت هست ک هیچی نمیاد تو ذهنم :/


امروز تولد وبلاگمه
^___^

خوشحالی یعنی روزی چند بار عکس های ازدواج بهترین دوستت رو نگاه کردن...

خوشحالی یعنی از دیدن عکس هاش ب هیجان بیایی...


راستی؛ سلام، خوبین؟؟  :)

آنقدر گریه کردم و ب هم ریخته ام که همش سرم سنگین و گیج و منگ ام... امروز امیر چند بار صدام زده بود و نفهمیدم. ..

آخرش هم اومد باهام دعوا که بچه فهمید و تو چرا حواست نیست

بچه ام همش نگام میکنه و  میگه چی شده چی شده، و من همش میگم هیچی پیاز خورد کردم چشمام میسوزه

احساس گناه میکنم ب خاطر اون فکر های لعنتی، همش احساس گناه میکنم...

این منم که با هیچکدوم از آدمای پلاسکو هیچ نسبتی ندارم... خدا ب خونواده ها و آشنا ها و دوست های اون آدم ها صبر و آرامش بده...

+میدونم بعضی هاتون توی ذهنتون توبیخ م کردین، بهتون هم حق میدم، همه ما ناراحت و دل شکسته ایم، اما افکارم فقط ناشی از عدم اطلاعات بود. همین! پس خواهشا یکم منصف باشین!

حالم خوب نیست، در واقع دو روزه همش ی بغضی باهامه. چند وقت پیش، پیش خودم فکر کردم آتش نشان ها معمولا بی کارند هااا!! درسته شغلشون پر خطره اما بیشتر وقت ها مساله ای نیست! 

من باید ب افکار پوچ احمقانه بی سواد عوضی لعنتی خودم هزار بار لعنت بفرستم...

الان فقط میتونم براشون دعا کنم... برای خودشون و خونواده هاشون...

خدایا معذرت میخوام