گاه نوشت های یک بانو

سلام

خوبید؟

ماجرا از جایی شروع میشه که همسر خان میره گله دون یکی، و یک عدد کک بی شعور و نفهم شکمو با خودش میاره! !

کک علاوه بر بدن من و امیرحسین، میره تو جای کش شلوار پرستش و از توی کمرش تا نوک انگشت های پاهاش رو می زنه! یکی از پاهای بچه ام داغونه! چهل و هفت تا جای نیش رو یکی از پاهاش! ! فکر کنید! !! یعنی قشنگ پیداست هی خون بچه ام رو خورده گفته چقد خوشمزه اس یکم دیگه هم بخورم! و با هر پرش، یه شکم از عذا در آورده!


چی بزنم ب پوست و جای گزیدگی ها؟ 

:(

سلام. خوبین؟ 

داغ ترین خبر اینکه ماهی کوچولو مرد :"(

تسلیت بگین. .. 

میگم چه خوبه فامیل های شوهرت از دست پختت تعریف کنند ^____^ روح آدم حال میاداااا :)))))

این روز ها با مامانم یکم بحثم ه. خیلی ازش دلخورم اونم از من ناراحته. سه هفته ای شده که نرفتم خونش.. برام دعا کنید. .. :(


دیوانگی یعنی اینکه هر چی عکس بچه دوستت رو ببینی بازم غش کنی براش :/ بی جنبه تر از خودم ندیده بودم://


همسر خان میخواهد بره کلاس زبان. دارم فکر میکنم منم از صفر شروع کنم برم باهاش پایه ام قوی شه... دارم فکر میکنم...

همین دیگر.  برام دعا کنید واقعا مشکل افتاده تو زندگیم... ممنون

یا علی :)

سلام. خوبید؟ 

عید ما دو تا ماهی قرمز خریدیم، چند روز پیش یکی شون به لطف پرستش که فکر میکرد ماهی ها گرسنه هستند و نخود خیس کرده های من رو ریخت توی تنگ ماهی مرد، حالا این یکی همش به گوشه اون پایین کنار صدف ها میشینه و تکون نمیخوره. .. افسرده شده عایا؟ چکارش کنم؟؟

سلام. خوبین؟ من که داغون.  ده دوازده روزه معده درد گرفتم و شدتش هم داره بیشتر میشه هر روز. خیلی داغونم. از درد فقط به خودم میپیچم و هیچ کاری نمیتونم بکنم. خونه زندگیم هم نامرتب و کمی تا قسمتی کثیف شده :(

 دیروز رفتم دکتر. گفت احتمالا ورم معده اس ولی باید آزمایش بدی. اگه با آزمایش معلوم نشه باید اندوسکوپی کنی. خدا خدا میکنم به گزینه سوم نرسه. دعا کنید برام.

بعدم گفت مرکبات و قهوه و سرخ کردنی و فست فود و چیزهایی که برا معده خوب نیست نخور. 

خلاصه معده دردی میکشم این روز ها بیا و نپرس!!  :/

دیشب خواب میدیدم میخوام سر کلاس لکچر ارایه بدم. بعد یکی یکم اون طرف تر داشت والیبال بازی میکرد.  :/ به نظرتون جای سرم رو عوض کنم یا جهت بالشتم رو؟؟؟؟ خرخره


شما چه خبر؟ ببخشید نیومدم وب هاتون. یکم زندگیم سامون بگیره میام. ..

سلام دووووستان

خوبین؟

ساعت رو توی عنوان نگاه کنید! ! نه نگاه کنید!! سعی برای فراموش کردن چیزی، درست مانند فرار کردن از سایه ات است.

تو نباید از سایه ات فرار کنی، نمیتوانی که فرار کنی؛ 

وقتش که برسد، خودش کم کم می رود، فراموش می شود.ما یعنی پرستش و من داریم خندوانه نگاه میکنیم!!

عرضم خدمت شما که از صبح تا شب نمیخوابن خانوم، شب ساعت هشت میخوابه،  دو نصف شب بیدار میشه تا صبح. صبح تا ده میخوابه و بیدار میشه و روز از نو روزی از نو *___*

 الان میفرمایند مامانی بیا رو دستت بخوابم.  اگه خوابید خبر موفقیت آمیز رو بهتون اعلام میکنم 

خدااافظ

+ به حول و قوه الهی خانوم خانوما تا ساعت هفت صبح بیدار موند. شونصد دفعه گفت میخوام برم پیش مامان جون و شونصد بار شنید مامان جون خوابه اذیتش نکن و شونصد بار گریه کرد :/

هفت صبح دیگه خوابیدیم و تا یازده و نیم که خوابیدیم سه بار تلفن زنگ زد :(((( عی خدااااا

خلاصه با یه سردرد خفیف پاشدم. و تا 6 عصر بیدار بودیم و دیگ من هم خودم را زدم به خواب که اونم بخوابه. دو بار تا داشت خوابم میبرد زد تو صورتم :/ دو بار تلفن زنگ خورد باز:/ و صد بار اومد بیدارم کرد که پاشو پاشو. الان قشنگ با یک سردرد وحشتناک دارم مینویسم ://///

تازه خوابیدیم که باز تلفن زنگ خورد و امیر بود.  یه بار هم که یهو در رو باز کرد و اومد تو که من سه متر پریدم بالا :(((((

عاخه چراااااااا :(

سلام جیگرا.  دلم براتون تنگ شده بود ^__^

خوبین؟

میدونم دل شما هم برا من تنگ شده بوووود،  ^__^  ؛ امضا خودشیفته درون نرگس


اول از همه بگم که این چند وقته یکم دارم برا زبان تلاش میکنم واقعا، خخخخ؛ تشویق ^_^

همسر خان هم که تا چند روز دیگه میاد، اصلا بیچاره شوهر من!!! هر هفته پنجشنبه و جمعه خونه بود، حتا یه بار هم لباس به دست نشسته اونجا، غذاشون هم به گفته خودش خیلی خوبه ولی خب کمه، و کلی بالا دست هاش باهاش دوست شدن و بهش آسون میگیرن:)) طفلونکی من ^___^   

البته از حق نگذریم خیلی لاغر شده:)


خبر مهم بعدی اینکه خانوم خوشگله رو از جیش گرفتم، یعنی تقریبا 85 درصد راه رو رفتم، ولی هنوز گاهی خودش رو خیس میکنه:))


خب دیگه خبر ها رو گفتم، برم سر ذوق زدگی خودم، دیروز رفتیم باغ، بعد دوست دایی که سرهنگه و سفارش امیر رو کرده که تو شهر خودمون بندازنش، اومد اونجا،  به پسر ده دوازده ساله داره،  بهم تخته نرد یاد داد ^___^ من همیشه دوست داشتم یاد بگیرم تخته نرد ولی خب نمیشد دیگه... یعنی کسی نبود از اطرافیانم که بلد باشه و یادم بده. خلاصه دیگه خوشحالم. اصلا روایت داریم زنی که از چیز های کوچک شاد بشه زن نیست که! حوری بهشتی!  ^___^  باشد که همسر جان قدر بداند :))))

عایا؟

خب اینکه به رسم همیشگی شروع کلامم اول سلام. خوبین؟ 

اوضاع خوبه؟

اینکه خیلی وقته نیستم خیلی مهم نیست، از کلاس زبان و امتحان هاش گرفته تا آیین نامه که چون شناسنامه ام نبود امتحان نگرفتن ازم، تا خونه تکونی و الی ماشاالله. ..

میخوام براتون بگم که چقدر زود داره میگذره، نمیدونم شاید برا اونی که مریض یا مریض داره یا مشکلی داره هر ثانیه اش چند برابر بشه اما ...

راستی من هنوز پام رو تو بازار نذاشتم برا خرید ببینم اوضاع چطوره. راستی اوضاع چطوره؟

احساس دین میکنم به وبلاگ هایی که از سر علاقه تک تک پست هاشون رو میخوندم همیشه و الان شاید سه ماهه که به هیچکدوم درست حسابی سر نزدم. از بلاگر کبیر، گندم، اقاگل، فرزان، مهرناز،  ام اس ی خوشبخت و...

اهان از پرستش بگم براتون، نمیدونین چقدر شیرین زبون و بامزه شده، دیگه همه چیز رو کاملا میفهمه و من برای اینکه چیزی رو نفهمه و بخوام با امیر یا زندایی و دایی حرف بزنم دست و پا شکسته به انگلیسی و زبون محلی خودمون میگم. :))

شاید یه پست کامل از کارا و حرفاش بذارم براتون. 

شماها چه خبر؟؟؟


این روز ها انقدر خانم های رنگ وارنگ میبینیم، که خانم های محجبه جلب توجه میکنند!!!

سلام

خوبین؟

من هنوز زنده ام.