گاه نوشت های یک بانو

حالم خوب نیست، در واقع دو روزه همش ی بغضی باهامه. چند وقت پیش، پیش خودم فکر کردم آتش نشان ها معمولا بی کارند هااا!! درسته شغلشون پر خطره اما بیشتر وقت ها مساله ای نیست! 

من باید ب افکار پوچ احمقانه بی سواد عوضی لعنتی خودم هزار بار لعنت بفرستم...

الان فقط میتونم براشون دعا کنم... برای خودشون و خونواده هاشون...

خدایا معذرت میخوام

سلام

چهارشنبه امتحان دارم. خود کتاب چیز زیادی نداره،  اما استاد محترم :/ از TED TALK سه تا کلیپ پخش کرد و نوشته هاش رو داد و گفت ازشون تو امتحان میاد. خب فکر کنین هر متنی حدود 190 تا لغت جدید داره برا من:((

خب من که خیلی طفلکی شدم باز که. ..

عاقا... :((((

سلام. خوبین؟

ی دوستی داره همسر، که مامانش با زندایی دوست بودن از دوران راهنمایی،بعد این دوست هم از ابتدایی با همسر همکلاس و هم گروهی توی تئاتر بودن، بعد ایشون ازدواج که کردن وقتی فهمیدم با کی ازدواج کردن پیش خودم فکر کردم چقدر به هم میان! این پسره ماست، زنش مغرور و تو خود. یادم رفت بگم زنش هم تئاتری بود و من دورادور میشناختمش. بعد باهاشون ی مسافرت رفتیم. کلا ایده هام با خاک یکسان شد. سوار قایق موتوری که شدیم شال من هی میرفت عقب و از ترس ی دستم ب بدنه قایق بود ی دستم ب شالم اما بازم نمیتونستم کنترلش کنم بعد هی برمیگرده ببینم پسره نگاه نکنه، اصلا بیچاره همش سرش جهت مخالف من بود. حتا ی نگاه هم نکرد. زنش هم خیلی با پرستش میجوشید و کمک حال من بود در حدی که ی بار من حمام بودم پرستش دستشویی کرده بود حاضر بود بشوره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وای من حاضر نیستم هیچ بچه غریبه ای رو بشورم ×____×

خودش هم با من خوب شد و کلا رابطه خوبی داریم با هم خدا رو شکر.

حالا اینا رو گفتم که بگم لطفا مثل من نباشین و زود قضاوت نکنین چون بعدا پیش وجدانتان خیلی شرمنده میشی

مامان فردا قراره سمنو بپزه. خوشحالم، اون حس و حال... اون فضا. ... اون همه دست نیاز که ب سمت خود خود خودش دراز میشه...

براتون دعا میکنم عزیزای دلم :)

گندمم، بلاگر، فرزان، حانی، زهرا هااا، فاطمه، بهار، مهرناز، ملکه بانو، خانم شین، رفیعه، شادان، ماریا،  بانوچه، محبوبه، اسی،شیکسون خانم مهندس ، آقا گل، حسن، شاهین، یک اشنا، علی ها، امید خان و ام اسی خوشبخت،آقای سین، حسین مداحی، آقای سه نقطه و لافکادیو و...

ب یادتونم :)

+++ اسم نوشتن روی کاسه های شله زرد به عهده من بود. ب نیت بعضی ها جدا جدا و ب نیت همگی دختر ها یه یا زهرا و یه یا فاطمه و ب نیت همه اقایون ی یاعلی و ی یا محمد نوشتم.

:)

سلام.

خوبین؟

دارم فکر میکنم آدمیزاد باید در حرکت باشه، اگ بایستی، اگه حرکت نکنی مثل آبی هستی که ی جا راکد و بی حرکته، میگندی، شفاف و گوارا نیستی، چندان مفید و بافایده نیستی،  اما وقتی در حرکتی، هر چند حرکت کند و آروم بازم از رکود در میایی و مفید میشی، تمیز و شفاف میشی و تمیز و شفاف میکنی، لازم نیست حتما تو زندگی قدم های بزرگ بزرگ برداری،  اندازه قدم هات رو کوچک تر کن و هدفت رو نزدیک تر بردار، وقتی نتیجه قدم های کوچک رو ببینی و ب هدف نزدیک برسی، امیدت زیاد میشه، انگیزه میگیری،  پشتکار پیدا میکنی.

 حالا با همون فرضیه آب در حال جریان، قطعا سنگ های ریز و گاها درشت هم سر راهت هست، یادت باشه دقیقا همین سنگ ها هستن که تورو زیبا تر و خوش صدا مسکنند، وگرنه آبی که هیچ مانعی سر راهش نیست صدای زیاد و دلنواز نداره. ناامید نشو، گاهی سماجت و پافشاری ت لازمه، قطعا آب راه خودش رو پیدا میکنه و بزرگترت سنگ ها هم نمیتونن راهش رو سد کنند.

پس یا علی رو بگو و شروع کن.

یا علی

سلام

یادمه یه زمانی، وقتی که ازدواج کردم، درست وقتی که دلم پرپر میزد برای بسکتبال رفتن و دویدن و اون همه هیجان،  نگاه که ب اینه میکردم ب فکر فرو میرفتم. .. : این منم؟؟؟؟ نگاه کن تو آینه!  این تویی نرگس؟؟ پس اون همه هیجان و سرزندگی کو؟؟؟

این احساس کماکان ادامه داشت تا یک سالگی دخترم. هنوز باورم نمیشد اون همه درد جسمی و روحی رو خودم یک نفره ب دوش کشیدم!! هنوز تو آینه دنبال نرگس 15 ساله میگشتم. .. هنوز برای جای تعجب داشت که ***من.یک.مادرم***

دخترکم روز به روز بزرگتر میشد و کار های جدید میکرد، اما من هنوز گاهی توی آینه خود خودم رو نمیدیدم. اما درست از وقتی که دخترکم به راه افتاد، یعنی دقیقا از وقتی که قدم های اولش رو برداشت، روز به روز بیشتر خودم رو پیدا کردم. پرستش قد میکشید و ذهن و قلب من باز تر و روشن تر میشد، من هم بزرگ تر شدنش رو با ذوق و علاقه میدیدم، هم متوجه موقعیت خودم میشدم، خدا رو شکر تونستم بعضی چیز های منفی رو از زندگیم پاک کنم. مثل اینستا، اینستا واقعا خیلی وقت منو میگرفت، پیج دوستام رو دنبال میکردم و برام مهم بود بدونم اونا چه حسی دارن اما واقعا چه اهمیتی داشت؟ مهم ترین بخش زندگی من ، من و خونواده منن، درس و خونه ام و وقایع داخل خونه امه، چه اهمیتی داره بدونم فلان دوستم که اصلا ب فکر من نیست الان کجاست و داره چیکار میکنه؟ میدونین بعضی ها نسبت به آدم هیچ حسی ندارن، پس چرا من باید احساساتم رو خرج اونا بکنم؟؟؟ 

خدا رو شکر که زندگیم بهتر شده، این همه حرف زدم که بگم، از امروز شروع کنین تو زندگیتون یه سری چیز ها و ی تعداد آدم ها رو کنار بذارین. وقتی دل مشغولی های بی فایده رو بریزین دور، ذهنتون باز میشه و فضا برای افکار و ایده ها و خلاقیت های جدید باز میشه. 

مراقب وقت های طلایی زندگیتون باشین ؛-)

سلام چطورین؟

خب من طفلکی شدم خب:( خب هر هفته آشپزی عقب میوفته:( امروز که کسی نیست پرستش رو بذارم پیشش و برم، پنجشنبه هم که مامان سمنو میپزه اونجام، خب عاخه ینی چی؟؟؟


مستر پرنده( دبیر این ترم زبان ) تا حضور غیاب کرد ب جای اینکه بگه جلسه پیش کجا بودی برگشته میگه: بچه ها میگفتن قراره آش بیاری؟؟ 

من: مننن؟؟؟

بچه ها: اش نه کیک!!

من: منننن؟؟؟؟

مستر پرنده: خب کی میاری؟

من: من فقط صبحونه میارم*

نیمی از کلاس گذشت دوباره یهو وسط درس: خب حالا کی قراره کیک بیاری؟؟

من: *__^ . کی گفته من قراره کیک بیارم؟ من فقط تو کار صبحانه ام. هر وقت کلاس ها رو صبح تشکیل دادین من صبحانه میارم.

مستر: خب اینطوری که میشه تا تابستون

من: باشه پس اصلا تا تابستون صبر میکنیم برا تولد خودم میارم

پرنده: خب تو بپز و بیار ببینیم دوست داریم؟  یا اینکه خوشمزه نیست

دو تا از بچه های ترم پیش: پرفکت بود، واقعا خوشمزه بود

پرنده: ریلی؟

من: بدترین کیکی که تا آخر عمر تجربه نخواهید کرد :))


جریان صبحانه اینه که ی روز من دیر رسیدم سر کلاس.  کلاس ما هم از ساعت 6 و ربع شروع میشه یعنی قشنگ شب میشه. بعد فردای اون روز تعطیل بود و پرنده داشت میپرسید برنامه تون برا فردا چیه، منم هر  وقت دیر میرسم استرسی میگیرم. ب من که رسید میخواستم بگم صبحانه حاضر میکنم و دختر و شوهرم رو بیدار میکنم و شوهرم رو بدرقه میکنم بره سر کار چون فردا تعطیل نیست برای اون و ...، خلاصه تا رسید ب من همه چی یادم رفت. اصلا کلمه ها از ذهنم در میرفتن.  فقط تونستم بگم بیدار میشم و صبحانه درست میکنم و میخورم. و بعدش برا اینکه خیلی ضایع نباشه گفتم برنامه روتین دارم و چیز خاصی نیست. حالا دیگ هر چی میشه منو با این جریان دست میندازه:)) منم اینجوری جوابش رو میدم.

حالا همه اینا رو گفتم که بگم دوباره باید کیک بپزم ببرم سر کلاس :/

جونم براتون بگه که بنده از جمعه گذشته از خواهرم سرماخوردگی گرفتم و هر روز بدتر از دیروز شدم اولش فقط ی ذره گلوم تحریک شده بود بعد درد گرفت بعد سر درد و بدن درد تااا رسید به سرفه و تنگی نفس به امروز رسید که آبریزش بینی و کیپ شدن بینی، از ظهر امروز به دل درد هم رسید حتی! فکر کنم تا هفته دیگه جمعه مرده باشم و شماها باید بیایین سر مزارم به جای وبلاگم، فقط خدا وکیلی اگ اینجوری شد بیایین دیگه نامرد نکنین ی فاتحه ای صلواتی چیزی برام بخونین گنا دارم *-*


دیروز امتحان زبان داشتم، تمام انرژیم رو صرف زبان خوندن کردم، امروز صبح هم قرار بود کلاس اشپزی داشته باشم رفتم گفتند کنسل شده. انقد امروز سرد بود فک کنم برا همین امروز انقد حالم بده. خلاصه خدا از باعث و بانی اش ب این راحتی نگذره.


فعلا :)

سلام. خوبین؟؟ چ خبرا؟

خبر شماره 1 : اینجانب با کمال تعجب اما افتخار در این پست اعلام میکنم سوژه رادیو بلاگی ها شدم. اینم سندش


خبر شماره 2 : نامبرده ی طفلکی قصد داره وب اشپزی اش رو بروز کنه. همراهی کنین لطفا. اینم لینکش


بعضی وقت ها، وقتی کسی کاری میکنه یا چیزی میگه که دلم براش ضعف میره دلم میخواد بگیرمش توی بغلم و حسش کنم. نمیدونم منظورم واضحه یا نه، مثلا هزاران بار شده وقتی پرستش یه کار با مزه میکنه یا وقتی نگاش میکنم و بزرگ شدنش رو حس میکنم گرفتمش تو بغلم و به نفس کشیدنش گوش کردم و با تک تک سلول هام خوبی هاش رو حس کردم. اینجوری وقت ها معمولا چیزی نمیتونم بگم، فقط انرژی میگیرم 

برای شما پیش اومده؟؟؟ 

امشب دلم خواست دو نفر از آدم های مجازی  رو بغل کنم. که حتی ندیدم شون 

بعضی نوشته ها چقدر حس توشه !