گاه نوشت های یک بانو

گاه نوشت های یک بانو

سلام. خوش امدین.
کامنت ها رو بستم که خیال نکنین زشته اگه بخونین و بی سر و صدا برین. اگه کاری داشتین از اون فرم " با من کاری دارین؟ " بهم بگین لطفا.
اینجا یه سری دل نوشته، خاطره، روزمرگی، و گاهی متن ها یا داستان های کوتاه رو میذارم. اگه خواستی کپی کنی بکن ولی قبلش بهم بگو لطفا
قدمتون رو چشم

بابام اومد ی چیزایی گفت و گند زد ب اعصاب من. بابای ادم ک پشتشو خالی کنه چ انتظاری از بقیه؟ 

بانوچه جانم عشق بانو ناراحت نباش میگذره... خدا دستمو بگیره اینا همش میگذره... زندگیه دیگه...

مژگان هی پیام میده. طفلی مثلا رفته ماه عسل!! منم کم حوصله همش میزنم تو برجکش... کاش ببخشن آدما منو... 

کاش فراموش میکردم گذشتمو. یه آلزایمر هدفمند.. امیرِ چی؟ امیرِ کی؟ 

کاش میشد بزنم رو تِرَک بعدی زندگی... نمیدونم شاید بعد ها دلم برا این روزا تنگ بشه... شاید سخت ترین روزای این دورانم شیرین ترین دوران اسنده ام باشه! که اگ باشه دیگ نمیدونم... 

دست گذاشتن رو پرستش!! هی میگن باید بدی بره پیش اونا. خدا رو شکر تا حالا جلوشون وایسادم و گفتم منو بکشید هم بچه مو نمیدم. بچه مو با دستای خودم رد نمیکنم. میدونم همین بچه تیر خلاص امیر برا من میشه، میدونم وقتی چند وقت دیگ بگذره میان میخوان ببرنش... میدونم اون موقع نباید حساسیت ب خرج بدم ک تیر خلاصش هم ب سنگ بخوره ها... اما نمیتونم الان خودم بچه رو بدم بهشون! پرستش بی من مریض میشه. بی من نمیسازه. امیدم ب همینه که نمیسازه با هیچکس... 

چی بگم....

برام دعا کنین.



  • yek banoo

بعد از چهل و خرده ای روز پست گذاشته برام

فکر‌میکنه نمیفهمم مخاطبش منم

ی پست دیگ میذاره و زیرش مینویسه مهاطب خاص

مخاطب های خاص تو اونایی اند که روزتو باهاشون سر میکنی نه من ک فقط برا تنهایی هات یادم میوفتی


من دقیقا ادنجوری ام ک خودم میخوام ن چیزی ک بقیه میخوان. دقیقا برعگس تو. منتها من اینو میفهمم و تو ن. نمیدونم چرا..!؟ تو باهوش تر از این حرفا بودی....

تقدیم ب کسی که هیچوقت نمیخونه :))))



  • yek banoo

چقدر تلخ بود این چند روز...


باید از سوی خدا معجزه نازل بشود

تا دلم، باز دلم، باز دلم... دل بشود!...

  • yek banoo

دلم عجیب یک اتفاق بزرگ بزرگ خوشایند تمام نشدنی میخواهد

چیزی شبیه یک شادی عمیق

چیزی شبیه یک انسان صبور عاقل برای شنیدن حرف هایم

چیزی شبیه یک خواب چند روزه...

و چیزی شبیه...

چیزی شبیه...

چیزی شبیه ظهور آقای منجی... 


""اللهم عجل لولیک الفرج""

  • yek banoo

سلام

دوستای گلم، اولا که ممنون که میایین میخونین، دوم ک ممنون که نگرانین، سوم که جوابتون رو اینجا میدم. 

ی مساله جدی بین من و شوهرم و خانواده ها پیش اومده. نه میتونم بگم ناراحتم نه میتونم بگم ناراحت نیستم. اما با توانی که در خودم میبینم اگه شده به سیم اخر بزنم و بعد از سیم آخر از ناتوانی بمیرم، قطعا تا همون سیم احر خودم رو میکشم. من آدم شکست نیستم؛ اونم به ی الف بچه و ب کسایی که فقط ادعا میکنن. 

مجال فکر کردن و غصه خوردن و افسوس خوردن به خودم نمیدم، اما ی مساله هست که داره آزارم میده و فقط و فقط و فقط از دست خدا برای من کار بر میاد و منم فقط و فقط و فقط و فقط از خودش میخوام. اگه اون خداست، خدایی میکنه و کار منو حل میکنه و ببینه دست چند نفر رو میگیرم، اما اگه نمیخواد خدایی کنه پس منم بنده اش نیستم.

وسلام

  • yek banoo

چند تا وب باز کردم پست های اخیر رو بخونم و کامنت بذارم بعد از مدت ها، هر وبی رو نصفه خوندم اومدم بیرون

فقط پست اقاگل رو خوندم کامل


همین که هر از گاهی یکی یه کامنتی چیزی برا من  می ذاره معرفتشه، وگرنه همچین وبلاگ نویس بی بخاری  اصلا سر زدن نداره!!

شب بخیر.


  • yek banoo

سلام 

به دعوت ویژه (مدیونین اگه فکر کنین خودم خودمو دعوت کردم) از طرف اسی، قرار شد از کابوس هام بگم.


خب اولین کابوس من که مربوط ب بچگی هام میشه اینه که خواب میدیدم یه جایی دارم اذیت میشم و اگه جیغ بزنم یکی صدام رو میشنوه و میاد کمکم اما تا میخوام جیغ بزنم صدام از گلوم در نمیاد:( 

خداییش این برا اون سن وحشتناک بود.

یه چیز دیگه که بود که البته کابوس نمیشه اسمش رو گذاشت ولی همیشه خواب میدیدم از کوه دارم پرت میشم پایین.. 

رفت و رفت تا سال دوم دبیرستان که یه دبیر ریاضی داشتم که به شدت ازش می‌ترسیدم. که تا پارسال همیشه کابوس میدیدم در موردش و در مورد درس ریاضی !!!

اووووم...

فکر‌کنم دیگه چیزی نیست...


+ دعوت میکنم از هر کسی که دوست داره شرکت کنه :)


منم دعوت میکنم از حانیه، فرزان و شملیا عزیزم. 🙄🙄


لطفا لینک پست هاتون رو به این لینک بفرستین برای اسی جان جان :)

اینجا

  • yek banoo

داداش خانَم رفته مسافرت. صبح زودتر بیدار شدم و حاضر شدم رفتم کلاس. خیابون هنوز خیلی خلوت بود و هوا خنک. از خنکای هوا حسابی لذت بردم و به چیزایی فکر‌کردم که الان اصلا یادم نیست! قدم زدن تو خنکای تابستونه رو تجربه کردین؟

پنج دقیقه زودتر رسیدم. نشستم رو صندلی همیشگی و سوال هایی ک باید می‌نوشتم رو سر کلاس نوشتم. استاد که اومد تازه ۶ تاشو نوشته بودم و تا نفر اول رو صدا زد برا پرسش دیگه من تکمیل کردن تکلیفم رو.

ب نفر دوم ک رسید یه دل دردی گرفتم عجیب! بدو بدو رفتم دستشویی! گلاب ب روی ماهتون البته ها :))

تیچر خان هنوز یکم با من ی وریه. نمیدونم چشه :/ خوبه ها ولی مثل قبل نیست. هی دل دل میکنم برم بگم چی پیش اومده یا نه !


بعد از کلاس تا اداره پست پیاده رفتم و کاری ک مامان رو دوشم گذاشته بود رو انجام دادم و اومدم خونه. خسته و کوفته ی کاسه آبدوغ خیار خوردم و رفتم بخوابم. تو یک ساعت ۵ باز بیدارم کردن.

آیفون تلفن پرستش زمین زمان همه دست ب دست هم داده بودن!!

با ی بدبختی یکم خوابیدم و بیدار شدم.

آهان یادم رفت ی بار ک زنداداشم زنگ زد دراز کشیده بودم و چشمام نیمه باز بود پرستش یهو گوشیم رو انداخت رو صورتم و گوشی دقیقا رو گودی بینیم بین ابروهام اومد پایین. آنقدر درد گرفت ک ب دندون درد افتادم! همون موقع هم باد کرد ولی خدا رو شکر کبود نشد که برا فردا دچار مشکل بشم.

هنوزم درد میکنه :(

خلاصه بیدار ک شدم تا حالا همینجوری سرگیجه دارم و چشمام سیاهی میره....

فشارم هم گرفتم پایین نبود. شاید از ضربه اس.

عصر هم با مامان رفتیم بازار و یکم میوه خریدیم و ی جفت کفش اسپورت ک من خریدم. سرخابی رنگه. قیمتش هم ک خیلی خوب بود خدا رو شکر ^_^ همش نگران خریدهامم. نمیخوام پولم تموم بشه و خرج های اینجوری ام هم بیوفته کردن مامانم :(

دیگه بعدم اومدیم خونه. با خوشحالی تو راه برگشت ب خوبی هام فکر کردم و تو دلم گفتم خاک تو سر امیر ک قدر منو نمی دونست :))))) 

خودخواه هم نیستم!! :))))


  • yek banoo

داشتم باهاش درد دل میکردم. خوابش برد.

دلم گرفت اما... 

خدا رو شکر که هست..

  • yek banoo
صبح ساعت هفت و ده مین بیدار شدم یواش یواش حاضر شدم رفتم کلاس. از وقتی اومدم اینجا داداشم میبره منو میرسونه. از اون دسته آدم هاست که صبح که از خواب پا میشه خوش اخلاق و باحوصله اس. یکی از خوبی هاش اینه آهنگ شاد می ذاره تو ماشین. هرچند هنوز یادمه تو مجردی هامون چقدر تو سر و کله هم زدیم و چقدر حرص خوردم ک سر صبح میومد آهنگ بندری رو با آخرین ولوم گوش میداد ولی واقعا الان ازش ممنونم... :)
استاد که اومد سر کلاس شروع کرد گرامر و جمله سازی کار کنه. خیلی هم بب حوصله بود و برعکس همیشه اصلا محل نداد بهم :/ من شخصا که خواب بودم!! شب قبل ساعت سه خوابیده بودم. اصلا مغزم کمک نمیکرد تکرار کنم جمله های بقیه رو. برعکس همیشه که هر تیپ سوال ک میخواست شروع بشه رو با من شروع میکرد کلا از اول تا آخر ازم دو تا سوال آسون کرد :/ نمیدونم چش بود://
دیگه اخراش بود ک یواش بواش یخش آب شد و بقیه کلاس رو خوب بود. آخر کلاس سر تلفظ ی لغت میگم: تیچر کن عای عسک عه کوعسشن؟ 
می خنده میگه: نرگس دفتر و کتاب و جزوه و مداد و هر چی داری بردار بیار بپرس 
:/ 
:))))


+پرستش و پسر داداشم همش در حال دعوان. اعصابم رو ریختن به هم ×_____*
  • yek banoo