گاه نوشت های یک بانو

گاه نوشت های یک بانو

سلام. خوش امدین.
کامنت ها رو بستم که خیال نکنین زشته اگه بخونین و بی سر و صدا برین. اگه کاری داشتین از اون فرم " با من کاری دارین؟ " بهم بگین لطفا.
اینجا یه سری دل نوشته، خاطره، روزمرگی، و گاهی متن ها یا داستان های کوتاه رو میذارم. اگه خواستی کپی کنی بکن ولی قبلش بهم بگو لطفا
قدمتون رو چشم

موی زنی که دست نوازشگر یک مرد لا به لایش را کم دارد، چه بهتر که کوتاه باشد.

+حتی نگاه نکردم ببینم بهم میاد یا نه..
+بهش که فکر میکنم بغضم میگیره
+...
  • yek banoo
این روزا برا اینکه خسته نشم و خسته بشم میرم بگردی.. 

الهی چنین کن سرانجام کار  تو خشنود باشی و ما رستگار
  • yek banoo

رازی نهفته در پس حرفی نگفته است

مگذار درد دل کنم و دردسر شود ....



#فاضل_نظری


  • yek banoo

دیروز رفته بودیم میدون نقش جهان. اول ی خانمی رو پیدا کردیم و یکم باهاش حرف زدیم دیدیم با یه اقایی که چهره اش ب ایرانی ها میخوره خوب حرف میزنه و شبیه زن و شوهر بودن. من دلمو زدم ب دریا و ب اقاهه گفتم شما ایرانی هستی؟ و گفت اره. کلی خندیدیم و بعد مژگان روانی شروع کرد با اقاهه بحث سیاسی بکنن:/ دیوانه اس والا!

با ی مکافاتی مژگان رو کندم بردم ی ور دیگه؛ چند تا مرد چینی بودن گفتیم وقت دارین؟ تور لیدرشون گفت نه وقتمون کمه:| بعدم ما خیلی مجلسی خدافظی کردیم و اومدیم جلو دیدیم دنبالمون راه افتادن مژگان حساس شد گفت بیا بشینیم اینا رد شن. نشستیم رو ی نیمکت دیدیم هی دارن ی ما اشاره میکنن میخندن :/ بعدم اومدن رو به رومون گفتن میشه ی عکس ازتون بگیریم؟   اوسکلمون کرده بودن عایا؟! 😑🤔

خلاصه رفتیم باز جلوتر دو تا پسرو پیدا کردیم داشتن با عجله میرفتن دنبال چند تا پسر بچه که باهاشون فوتبال بازی کنن 😮😒 یکی جلو تر بود تندی رفت اون یکی وایساد بهمون شماره داد😆😅 حالا جالب اینه که شماره اش اعتباری ایرانسل بود 😂😂 اکانت اینستاشو هم داد 🙄🙄

باز رفتیم جلو تر ی پیرمرد پسدا کردیم نشستیم حدود یک ساعت و نیم حرف زدیم. اهل فرانسه بود و انگلیسی اش خوب نبود ولی خیلی حوصله داشت. هر چی که ما نمیفهمیدیم رو باز اروم اروم تگرار میکرد یا خودش نمیفهمید میگفت اروم تر و کلمه کلمه بگین تا بفهمم. گفت صبح تا ظهر معلمم بعد تا شب عکاس. آدرس سایتشو داد بریم عگساشو ببینیم. بعدم ی برگه داد جمله های انگلیسی نوشته بود گفت به فارسی تو این دفتر بنویسین. ازمون کلی عگس و فیلم گرفت.. 😊😊

خلاصه دیگه دیروز عصر تقریبا یادم رفته بود همه چیو... از این ب بعد بیشتر برا خودم وقت میذارم ^_^

  • yek banoo
  • yek banoo

صبح خوابم برد. با باز شدن در اتاق ب دست زندایی بیدار شدم. ساعت دقیقا ۸ بود.

یکم اعصابم ریخت ب هم بابت حرف زدنش ولی فکر نکردم و فقط بدو بدو حاضر شدم ی تاکسی گرفتم رفتم. حدود بیست دقیقه تاخیر داشتم و احتنالا برام غیبت گذاشت.

میشینم صندلی ردیف اول همیشه. همش پر بود. فقط ی صندلی خالی اون اخر بود. موقعی ک دبیر داشت دفتر یکی از همکلاسی ها رو نگاه میکرد اجازه گرفتم ک صندلیم رو جا ب جا کنم اما تا پاشدم شروع کرد ب پرسیدن درس از همونی ک داشت دفترشو میدید. ادب حکم کرد بشینم تا اون طرف بیاد بشینه بعد پاشم جا ب جا شم. اتفاقا صندلی جلوییم بود طرف. وقتی اومد گفتم: میشه صندلیتون رو بکشین کنار من ببرم جلو صندلیمو؟ یکم تکون داد صندلی رو و چپ چپ نگاه میکرد. جا خیلی تنگ بود ولی اگ یکم صندلیو جا ب جا میکرد امکان جا ب جایی بود واقعا! ویدم داره چپ چپ نگاه میکنه گفتم رد نمیشه؟ با لحن خیلی بدی گفت: نه! اونی که دیر میاد باید عقب بشینه! 

من ک خودم بی اعصاب اینم اینجوری گفت؛ فقط با لحنی که" بعدا کارت بهم گیر میکنه"  مستتری توش بود جواب دادم: عه؟! جدا؟؟   اونم با همون لحنش گفت اره جدا

ب قول بلاگر کبیر عنتر خانم!!  :)))


برگشتنه از ی کافی نتی پول گرفتم و کارت کشیدم ک برم خونه پول نقد تو جیبم باشه و اگ بنا ب موندن نشد پول تاکسی داشته باشم بدم. خلاصه رسیدم خونه ک پرستش خواب بود. تقریبا حاضرم برا رفتن ولی زندایی حالش بده و تو خونه اس نمیره امروز ورزشگاه. مجبورم صبر کنم... باید ببینم کی همه بیرونن...


برام دعا کنین

  • yek banoo

آخرین بهانه هم جور شد ..

اون نمیخواست حرف بزنه

  • yek banoo

ی سری چیز که یادم بود رو نوشتم که اگ خاسم برم فوری همه رو جمع کنم و چیزی یادم نره. هرچند مسدونم اخرشم میگم اَه چطورر فلان چیزو یادم رفت بیارم. ی سری کار هم یادداشت کردم ک قبل رفتنم انجام بدم مثل نظافت خونه و این چیزا. 

امشب تمام سی دی های شهرزاد و عاشقانه و مابقی سی دی ها رو سر و سامون دادم. البته چون قبلا کاملا مرتب بود زیاد وقت نگرفت ولی خب پرستش به همش ریخته بود دیگه... خلاصه چیزی که براش خیلی مهمع رو انجام دادم. یه شوخی: میدونستین شهرزاد رقیب عشقی منه؟ رسما ی بار گفت اگ شهرزاد بود میرفتم میگرفتمش:/ اعتناد ب نفسش از من بیشتره://// 

ی سری وسایل از جمله لوازم ارایش ام رو جمع و جور کردم و هر چیزی سر جای خودش جمع کرده اس که صب شنبه تا یک ساعت بعد از برگشتن از زبان همه رو بریزم توی ساک و برم. 

جقد استرس دارم :(

  • yek banoo
  • yek banoo

با تک تک سلولام دادم خستگی رو تحمل میکنم. خدایا بسه دیگه ... یا بزن بره جلو یا تمومش کن این له ظاهر زندگی رو...

  • yek banoo